X
تبلیغات
شاعر جواهر کلام استاد محمد عابد تبریزی





















شاعر جواهر کلام استاد محمد عابد تبریزی

همایش سراسری بزرگداشت استاد عابد در تبریز برگزار می شود

مدیرکل فرهنگ و ارشاد اسلامی آذربایجان شرقی از برگزاری همایش بزرگداشت زنده یاد استاد "محمد عابد" شاعر برجسته و بلندآوازه  آئینی سرای ایران در ششم آذرماه 1390 در تبریز خبر داد.

"علی داننده" با اشاره به جایگاه والای شعر استاد عابد در ادبیات رثایی اظهار داشت:استاد عابد ادیبی فاضل، شاعری توانا و نویسنده ای صاحب سبک بود که با بیانی ویژه و شورانگیز و بیدارجانی شیفته اهل بیت عصمت و طهارت (ع) بود.

وی افزود: اشعار استاد دارای محتوایی متعالی و برخوردار از بدایع بی بدیل و تشبیهانی بی نظیر است که در عین زیبایی از صحت و درستی شایسته‌ای در تبیین روایات و احادیث برخوردار بوده و شکوه کلام پرانسجام وی در تبیین قیام عظیم عاشورا  و رسالت امام حسین (ع) به دور از هرگونه خرافه و شائبه ای تحسین برانگیز است.

وی افزود:اشعار نغز و کم نظیر استاد در وصف دستاوردهای انقلاب اسلامی، حماسه های دفاع مقدس و ستایش شهیدان او را در صف اول مدافعان ارزشهای متعالی و شاعران خونین قلم، حماسه آفرین و مقاومت آموز قرار داده است.

داننده، تعهدو ارزش مداری را مهمترین شاخصه اشعار استاد عابد برشمرد و گفت: وی با نگاهی عمیق و با حفظ صلابت لفظ و روح حماسی کلام روح انسان را به عالم معنی سیر می دهد.

مدیرکل فرهنگ و ارشاد اسلامی استان با اشاره به آئین بزرگداشت این شاعر فقید، از ساخت مقبره استاد عابد، چاپ کلیات استاد، پیشنهاد نامگذاری خیابان مسجد و مدسه ای به نام وی،‌ برگزاری نمایشگاه خوشنویسی ا زآثار وی و نشر دیجیتالی آثار استاد در آینده خبر داد.

براساس این گزارش زنده ياد استاد محمد عابدي خيابان متخلص به "عابد تبريزي" در سال 1314 هجري شمسي در يك خاندان مذهبي ديده بر جهان گشود.

پدر استاد عابد، ‌شادروان "مولانا يتيم" بود  كه در شعر "يتيم" تخلص مي كرد و در عصر خود از نخبه شاعران و قدوه عارفان بود. آن سخندان وارسته در عين بهره وري از عرفان ،‌از مداحان سوخته جان و رثاگويان خاندان عصمت و طهارت بود.

زنده ياد استاد عابد در ايام نوجواني و در سن 12 سالگي نخستين شعر خود را در عرض ارادت به مقام حضرت  علي اكبر (ع) سرود و  محضر پدر بزرگوار خود و ساير اساتيد بنام آن زمان را درك نمود و شيوه ها و سبك هاي مختلف شعر تركي و فارسي را تسخير كرد و با خلق آثار كم نظيري شعر و ادب فارسي و تركي را اعتلا بخشيد.

استاد محمد عابد در هنر شعر و شاعري به دستياري خلاقيت خارق العاده اي كه داشت با بهره گيري از بي بديل ترين بدايع به الفاظ صامت و بي حركت روح و تحرك مي بخشيد و از جمله شعراي نادري بود كه آثار ناميرايي در اين زمينه از ايشان به يادگار مانده است.

سينه استاد  گنجينه عظيمي از آيات قرآني و احاديث اسلامي بود و  بر ادبيات عرب احاطه كامل داشت.

از استاد عابد دیوان اشعار و کتابهای "ماه در محاق" و "مهر در شفق" به زبان فارسی و "ستاره سحرگاهی" به زبان ترکی که همه در رثای اهل بیت (ع) هستند به یادگار مانده است.

این شاعر توانا و بلندآوازه در چهاردهم آذرماه 1385 دیده از جهان فرو بست.

آئین بزرگداشت استاد عابدتبریزی ششم آذرماه 1390 همزمان با اول محرم  1433در تبریز برگزار می شود.

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم مرداد 1390ساعت11:26توسط انجمن ادبی استاد عابد | |

بسم الله الرحمن الرحيم

 

اشاره:

استاد فاني تبريزي شاعر و نويسنده شهير آذربايجان است كه در عرصۀ عرفان و ادب صاحب دهها كتب تأليفي و تحقيقي ارزشمند است.

او از شاگردان موفق زنده ياد استاد عابد تبريزي است و در منظر بزرگان « مظهر شعر عرفاني و اسلامي ايران زمين است» و «اشعاري كه از كانون احساس و ايمان ايشان تراويده در نوع خود بديع و كم سابقه است، به گونه اي كه ارج ادبي بعضي از ابيات، حتي با آثار و اشعار برخي از بزرگان شعر پارسي برابري مي كند».

در اين مقال گفت و شنودي كوتاه و خواندني با جناب فاني انجام داده ايم كه شما را به خواندن آن دعوت مي كنيم:

 

* با سلام و عرض ادب خواهشمنديم خود را معرفي كرده و از دوران كودكي و مختصري از شرح حال و زندگاني خود را بيان فرمائيد؟

 

بسم الله الرحمن الرحيم . عباس داداش زاده هستم متولّد  11 مردادماه 1347 هجري شمسي در محلّه عباسي شهر تبريز در خانواده اي بسيار ساده و مذهبي و اهل ولايت ديده به جهان گشودم . پدر بزرگوارم نامي به زيبايي «محمد» داشت و كارش بنّايي ساختمان، ولي اهل علم  و فضيلت بود و علماي آشنا او را ميرزامحمد خطاب مي كردند. مادرم نيز شيفتۀ امام حسين (ع) بود و از شير پاكي كه همواره آغشته به اشك هاي حسيني بود ما را سيراب مي نمود. خداوند هر دو را قرين رحمت خويش فرمايد.

در دوران كودكي قبل از رفتن به مدرسه در محضر سيّدي بزرگوار به نام «ميرآقا» كه خادم صديق مسجد امام حسن (ع) بود قرآن را فرا مي گرفتم. در هفت سالگي وارد دبستان ممتاز شده و بعد از طي مراحل دورۀ  ابتدايي به مدرسه راهنمايي «شاه حسين ولي» ره يافتم و پس از خواندن كلاس اول راهنمايي در سال 1360 كه كشور عزيزمان در حال جنگ با كشور متجاوز عراق بود به هواي رفتن به جبهه و جنگ ترك تحصيل نمودم ولي به علّت كمي سن، خانواده محترم موافقت نكردند و من خسته از درس و بحث  مدرسه و هواي رفتن به جبهه ديگر به مدرسه نرفتم، ناچار وارد كار در كارخانه آلومنيم سازي و مدتي هم به شغل پيراهن دوزي مشغول شدم و در ضمن كار كردن، تحصيلات خويش را تا اخذ مدرك ديپلم به صورت غيرحضوري ادامه دادم و با عنايت خداوند متعال تمامي دروس را در چهار، پنج روز مانده به امتحانات مي خواندم و آماده امتحان مي شدم. بعد از يازده سال ترك تحصيل در كنكور شركت كرده و در رشته كارشناسي حقوق قضايي قبول و در دانشگاه آزاد اسلامي تبريز مشغول به تحصيل شدم.

در سال 1365 به استخدام رسمي سپاه پاسداران درآمدم و الحمدلله كه خداوند غيور توفيق داد تا ما نيز چند شبي را در حضور رزمندگان سلحشور سحر كنيم و بعد از بيست و يك سال خدمت صادقانه در  سال 1385 بازنشسته شدم و با عنايت حق تعالي از دوران نوجواني تاكنون از مطالعه كتب مذهبي و ادبي بويژه از آثار گرانقدر بزرگان ادب و عرفان اين مرز و بوم هرگز غافل نبوده ام و «هميشه پيشه من عاشقي و رندي بود».

 

*جناب فاني آيا به غير از شعر و شاعري در رشته هاي ديگر فرهنگي و هنري نيز فعاليت كرده ايد؟

در رشته هاي فرهنگي و هنري از جمله: موسيقي،‌خوشنويسي،‌نويسندگي، ورزشي و ... هم در حدّ توان خويش فعاليت نموده ام، اما از اول نوجواني عاشق سير و سلوك بودم و مونس غزلهاي شورانگيز حافظ و سعدي شيرازي و با خواندن غزل هاي حافظ شور و حال خاصي پيدا مي كردم.  هر چند كه درك عميقي از حافظ نداشتم.  احوالات شعرا و عرفا را در تذكره ها مي خواندم و شور و اشتياقم هرلحظه بيشتر و بيشتر مي شد.

 

*از اساتيد و بزرگاني كه رموز شعر و شاعري آموخته ايد و در شخصيت ادبي شما تأثيرگذار بوده اند صحبت كنيد؟

بنده در نوزده سالگي توفيق تشرّف به محضر مبارك حضرت استاد علامه حسن زاده آملي را يافتم. در اولين جلسه حال عجيبي پيدا كردم و گويي كه گمشده خويش را يافته ام، دلباخته آن بزرگوار شدم و چندين جلسه به خدمت مباركش مشرّف شدم، هرچند كه ارتباط ما دير نپاييد اما به بركت انفاس قدسيّه آن بزرگوار تحوّل خاصي در درونم به وجود آمد و هنوز هم آن لطافت و شيريني سخنان ايشان را در وجودم احساس مي كنم.

در همين دوران با استاد بزرگوار و بسيار عزيزم حضرت آيت ا... سيدحسن عاملي آشنا شدم،‌ مهرشان بر دلم نشست،‌ايشان منبع فيض و معدن تقوا و محبّت بودند و اهل ولايت و در اخلاق و سير و سلوك مشوّق اصلي ما.

«دين و دل به يك ديدن باختيم و خرسنديم

در قمار عشق اي دل كي بود پشيماني»

و  همچنين مصداق:

«چشم مسافر چو بر جمال تو افتد

عزم رحيلش بدل شود به اقامت»

و اكنون نيز خوشه چين بستان ادب و معرفت اويم. خداوندا نگه دار از بلاها.

 يكي ديگر از اساتيدي كه حق استادي بر گردن بنده دارند، شادروان استاد «منعم اردبيلي» است. ايشان اسوۀ تقوا و اخلاص و شيفتۀ اهل بيت عصمت و طهارت (ع) بودند و همواره نور الهي در چهرۀ دلربايشان موج مي زد و به حقيقت درياي عشق و از زاهدان با اخلاص روزگار خويش بودند. خداوند قرين رحمت خويش كند.

و كسي كه بيشتر از همه عزيزان، ‌مانند پدري مهربان و دلسوز مرا در تمامي مراحل زندگي راهنمايي مي كرد،‌استاد بزرگوارم زنده ياد «مولانا محمد عابد تبريزي» است. رفيقي شفيق و درست پيمان، ‌استادي تيزبين و بصير،‌ عابدي عارف كه تمام سعي و تلاش و آرزويش،‌ موفقيت شاگردانش بود. قبل از آشنايي، شيفتۀ اشعارش بودم و آرزوي زيارتش را در دل مي پروراندم كه در سال 1373 توسط مداح باصفاي حضرات معصومين (ع) استاد حاج فيروز زيرك كار،‌با استاد عابد (رحمه الله عليه) توفيق آشنايي نزديك يافتم و بعد از آن سالها در محضر شريفش سخنها آموختم،‌ درسها خواندم و مشق ها نوشتم و او نيز با نهايت محبّت و شفقت با راهنمايي هاي خويش هدايتم نمود.

از كتب گرانسنگي كه توفيق تلمّذ در مكتب ادبي آن بزرگوار را يافته ام مي توان به شرح گلستان سعدي، ديوان حافظ،‌ گلشن راز عارف شبستري، مثنوي معنوي مولانا و .... و صدها نكته باريكتر از مو اشاره كرد و اكنون هرچه دارم همه به بركت لطف بي پايان او و زحمات اساتيدي كه در حق ما متحمّل شده اند.

لازم به يادآوري است كه اساتيد بزرگوار ديگري هم حق استادي بر گردن ما دارند كه شايد نتوانم نام زيباي همه آنان را به ياد بياورم. ازجمله: استادان بزرگوار شيخ حسين انصاريان، ابراهيم بخت شكوهي، محمدعلي فرزبود، بهاءالدين خرّمشاهي، احمد محدّث، صمد قاسمپور، علي حاجي بلند و ... كه هر يك به صورت مستقيم و غيرمستقيم نقش خاصي در تربيت بنده حقير دارند و حقير نيز نسبت به استعداد خويشتن از محضرشان ادب آموخته و كسب فيض نموده ام. خداوند روح همه رفتگان را قرين رحمت و عزّت همه ماندگان را زياد فرمايد. در اين مجال دست همۀ اساتيدم را مي بوسم و از محبّت هاي آنان تقدير و تشكر مي كنم. آري:

«بي پير مرو تو در خرابات

هرچند سكندر زماني»

و همچنين:

«شبان وادي ايمن گهي رسد به مراد

كه چند سال به جان خدمت شعيب كند»

هر كس زير نظر استاد تربيت نشود،‌ كوچه و بازار او را تربيت خواهد كرد و هر كس را كوچه و بازار تربيت كند لاابالي خواهد شد و انسان لاابالي و بي تربيت هيچ وقت انساني موفق نخواهد شد.

 

*آقاي فاني براي بيان يك شعر چه حالاتي بايد رخ دهد تا شعري سروده شود و شما از كي شروع به سرودن شعر كرده ايد؟

 

از نوجواني، بلكه از كودكي به شعر خواندن علاقه وافري داشتم و همواره اشعار خوب بزرگان عرفان و ادب را حفظ مي كردم و گاه در خلوت و گاه براي دوستان زمزمه مي كردم و خود نيز به سرودن شعر خيلي علاقه داشتم و گه گاه اشعاري مي سرودم و سپس مشاهده مي كردم كه بعضي ابيات از اشعاري است كه در حافظه داشته و از شاعري ديگر است. به عنوان مثال در شهر مقدس مشهد كه توفيق تشرّف به درگاه ملكوتي حضرت ثامن الائمّه امام رضا (ع) را يافته بودم با مشاهده گنبد بارگاه في البداهه عرض كردم:

جان عالم بفدايت يا رضا (ع)                                    شده ام مست لقايت يا رضا (ع)

گر كني لطف و كرم از فضل خويش              من شوم قربان پايت يا رضا (ع)

و چنانكه مشاهده مي شود، خود شعر سست بوده و ارزش ادبي چنداني ندارد و همچنين بعضي كلمات از شاعران ديگر است.

 

*آيا اولين سروده خود را به ياد داريد كه براي خودتان هم قابل قبول باشد؟

 

آري:  بيست و سه ساله بودم كه در يكي از شبهاي قدر، بعد از مراسم احياي آن شب، بسيار پريشان حال شدم و از خداوند منّان خواستم تا مرا شاعر اهل بيت عصمت و طهارت (ع) قرار دهد و الحمدالله به عنايت حضرت حق سبحانه تعالي اين شعر را در همان شب سرودم:

چو در ماه صيام افتد به دل عكس رخ ساقي/

دمادم خون چكد از ديدۀ بيمار مشتاقي/

چه غوغاها برانگيزد رخت هر شب كه مي بينم/

فلك انجم فشاند بر درت از سبزگون طاقي/

به عالم هرچه مي بيني فنا باشد سرانجامش/

بقاء ملك هستي را در اين عالم تويي باقي /

غم هر دو جهان را مي فشاند عاشقان از سر/

كه با درد جهان هرگز نباشد درد عشّاقي/

به عالم نغمه سر دادي كه اخلاق نكو بايد/

ببين طفل دبستانم شها استاد اخلاقي .../

شور و اشتياقم بيش از حد شده بود و احساس مي كردم مورد نظر رحمت حضرت حق قرار گرفته ام و در پوست خود نمي گنجيدم و با شوق فراوان اشك مي ريختم و شعر حافظ شيراز را زمزمه مي كردم:

«چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي

آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند»

و بدين ترتيب اولين شعر رسمي بنده با عنايت خداوند متعال سروده شد.

 

*در مورد تخلّصتان صحبت كنيد. چرا فاني؟

گاهي دوستان عزيز نيز درخصوص انتخاب تخلص «فاني» پرسش مي كنند،‌ لازم به ذكر است كه اين تخلّص زيبا را از استاد بزرگوارم عابدتبريزي رحمه الله عليه به يادگار دارم و داستان آن بدين قرار است كه: روزي در وصف جمال دلاراي او غزلي سروده بودم كه با مطلع:

از رخت نقاب افكن اي جمال نوراني/

عالمي منوّر كن از فروغ پيشاني/

شروع شده و در آخر غزل درخواست تخلّص كرده بودم.

گوش جان ببايد داد هر چه پير فرمايد/

داغ بندگي بايد تا رسي به سلطاني/

عابد اين غزل ما  را جان و دل همي سوزد/

لطف و مرحمت فرما هر لقب كه مي خواني/

از كرم عنايت كن با تخلّصي ما را/

اي كه چين هر زلفت مجمع پريشاني/

و حضرت استاد يك بيت به اشعار اينجانب اضافه نمودند كه تخلّص بنده نيز در داخل آن بيت بود:

عاشق رخ جانان در فنا بقا يابد/

شعر خود موشّح كن با تخلّص «فاني»

 

* آقاي فاني از تأليفات و تحقيقات و آثارتان بفرماييد و تاكنون چند مورد از  كتابهايتان به زيور طبع آراسته شده است؟

 

در اين گشت و گذار و سپري شدن عمر و كسب تجربه و انتقال آن به نسل جديد ورقهايي را به عنوان تأليف و تحقيق سياه نموده ام،‌ اگرچه آثار و تأليفات بنده حقير در ديده خويش هيچ ارزش علمي و ادبي ندارند و خود نيز هيچ ادعايي در نويسندگي و تحقيق و شاعري ندارم و خود را سالكي بي سلوك و دانشجويي بيش«اگر خدا قبول كند» نمي دانم،‌ ولي اميدوارم كه خداوند منّان چنان كه در كتاب خويش فرموده است، ما را نيز از رحمت بي منتهاي خويش محروم نفرمايد.« انا لانضيع اجر من احسن عملا»

اما زماني كه به كارنامه درخشان علمي اساتيد مي نگرم، عرق شرم بر پيشاني ام مي نشيند كه  من نيز تأليفاتي دارم! اما آيۀ «لا يكلّف الله نفسا الّا وسعها» اميدوارم مي كند كه هر چه در توان دارم بخوانم و بنويسم و خداوند متعال را شاكر باشم:

«اين همه آوازها از شه بود                                      گرچه از حلقوم عبدالله بود»

در حدّ بضاعت خويش و عنايات حق سبحانه تعالي چندين اثر تأليفي و تحقيقي به رشته تحرير درآورده ام كه به اختصار،‌عنوان آن ها را بيان مي كنم:

-  «هفت شهر عشق» كه تركيب بندي است در شرح هفت شهر عشق عطار نيشابوري و با خط بسيار زيباي استاد بخت شكوهي و با مقدمه و تصحيح استاد عابد تبريزي توسط انتشارات ستوده به زيور طبع آراسته شده و چاپ دوم آن با مقدمه استاد بهاءالدين خرمشاهي توسط فرهنگستان هنر ايران در تهران به چاپ مي رسد.

- «كيمياي هستي» رساله اي است عرفاني درخصوص تشويق سالكان طريقت به سير و سلوك معنوي و مي توان گفت كه كيمياي هستي درددلي است با تشنگان عشق و مستي كه توسط انتشارات منشور به چاپ رسيده است.

- «عابد خلوت نشين» شرح حال و سيري در آثار مولانا محمد عابد تبريزي است كه با همكاري اساتيد دانشگاههاي ايران و شعرا و نويسندگان ،‌دوستان و شاگردان استاد تهيه شده و توسط انتشارات ستوده با همكاري سازمان تبليغات اسلامي استان به زيور طبع آراسته شده است.

- «عبادت احرار» نيز رساله اي است كوتاه درخصوص نماز و عبادت عاشقانه.

- «شمع شب افروز» مجموعه اشعاري است در وصف جمال دل آراي يوسف زهرا (ع) با مقدمه اي مقاله مانند در معرفي آن بزرگوار كه به دو زبان فارسي و تركي سروده شده  و توسط انتشارات منشور به چاپ رسيده است.

- «منظومۀ كاروان عشق» تركيب بندي است از زبان گوياي حضرت زينب (س) درخصوص رويدادهاي مهمّ تاريخ اسلام از زمان رحلت پيامبر (ص) تا شهادت امام حسين (ع) كه توسط انتشارات آيدين چاپ شده است .

- «وصف خورشيد» اثري است تحقيقي و تأليفي كه موضوع آن «مهدي موعود(عج) از منظر شعراي نامي ايران» است كه ماندگارترين چكامه هاي ادبي در وصف مهدي موعود (عج) كه بيش از 400 ديوان بزرگان جمع آوري شده و توسط انتشارات منشور چاپ شده است.

- «سوداي عشق» مجموعه غزليات تركي است كه با مقدمه علمي و ادبي استاد علي حاجي بلند توسط انتشارات منشور به چاپ رسيده است.

- «ستارگان هدايت» مجموعه اشعاري است در مدايح و مراثي حضرات معصومين (ع) به دو زبان تركي و فارسي درخصوص رويدادهاي عاشورا كه توسط انتشارات منشور به چاپ رسيده است.

- «مثنوي يوسف و زليخا» كه بيش از هشتصد بيت است و داستان پرماجراي حضرت يوسف و زليخا را به تصوير كشيده است كه توسط انتشارات آيدين چاپ شده است.

 

*جناب استاد از آثار زير چاپ و تازه چه خبر؟ اگر صحبتي داشته باشيد در خدمتيم؟

 

-  يكي «زلف دلاويز»  است كه  مجموعه اشعار به زبان فارسي است و شامل غزليات، قصايد، ‌مثنوي ها و اشعار متفرقه است كه توسط انتشارات آيدين در تبريز به چاپ مي رسد.

- «فالهاي شگفت انگيز حافظ» در موضوعات مختلف فال و استخاره كه با همكاري استاد الاساتيد بهاءالدين خرّمشاهي  توسط  انتشارات آيدين تبريز به چاپ مي رسد.

- «شاه اقليم ولا» كه تركيب بندي است در وصف و منقبت حضرت امير المؤمنين (ع) با خط زيباي استاد فرزبود كه ان شاءالله به زيور طبع آراسته خواهد شد.

- «گوهرهاي سير و سلوك» در خصوص عرفان عملي و نظري كه كاري است تأليفي و تحقيقي و در موضوع مراتب عشق،‌ مراتب معرفت و مراتب سير و سلوك و ...بحث شده است.

- «علي در آئينه علي(ع)» كتابي است در معرفي حضرت علي (ع)‌از زبان خود آن بزرگوار كه در سه بخش «علي در آئينه علي»،  «فرمان مالك اشتر» و «چكامه هاي ماندگار» به زودي به چاپ خواهد رسيد.

در نهايت شايان ذكر است كه تاليفات و تحقيقات بنده حقير چنانكه در متن نيز اشاره نمودم در بضاعت و استعداد خويش است و اميدوارم كه ارباب معرفت خرده نگيرند و به ديده اغماض بنگرند و دعا كنند كه پروردگار قبول فرمايد، چراكه اقرار مي كنم نه تأليفي دارم كه شايان تعريف باشد و نه تحقيقي كه سزاوار تحسين و  اين همه:

« برگ سبزي است تحفه درويش                                         چه كند بينوا همين دارد»

اكنون كه در حضور شمايم يك اربعين كامل از زندگاني بي برگ و بار حقير فقير  سپري شده و چون نيك مي انديشم در مي يابم كه:

نه شكوفه اي نه برگي نه ثمر نه سايه دارم

همه حيرتم كه دهقان به چه كار كشت ما را

 

*  الحمدلله كه موفّق هستيد، جناب فاني  در وادی شاعری برخی ابیات بر دل سراینده شعر می نشیند شما از بین اشعارتان آن شعری كه خیلی به دلتان نشسته كدام بیت و شعر بوده؟

 

به نظر من تمامي اشعار شاعر به دلش نشسته كه سروده است و اگر به دلش ننشيند شعر را پاره مي كند ونگه نمي دارد. ولي تا سوال شما را جوابي عرض كنم؛ در يك مثنوي بلندي كه با عنوان «قصّۀ صداع» سروده شده است در يكي از ابيات آن عرض كرده ام:

درد سر گرديد يارب زندگي

حيف شد، شد بندگي شرمندگي – حيف شد،‌ شد بندگي شرمندگي

 

*شما در بین شعراي گذشته و معاصرا ن با كدام یك از آنها ارتباط برقرار و از آنها در سروده هایتان تاثير گرفته ايد؟

 

بنده در حد بضاعت و استعداد خويش اشعار بزرگان ادب را مطالعه كرده ام و صددرصد در اشعارم تأثيرگذار بوده اند؛ مثلا در غزل فارسي از حافظ و سعدي و در غزليات تركي ازصرّاف تبريزي و در مدايح و مراثي اهل بيت عصمت و طهارت (ع) از استاد بزرگوارم زنده ياد عابدتبريزي، عمّان ساماني و بزرگان ديگر استفاده فراوان كرده ام.

 

* جناب فاني مختصري در مورد انجمن ادبي "استاد عابد" كه شما زحمت تأسيس و اداره آن را بر عهده داريد بفرماييد؟

 

با لطف و عنايت خداوند متعال و حضرت سيّدالشّهداء  در اواخر سال 1387 با همّت دوستان و شاگردان استاد عابد تبريزي ازجمله استادان بزرگوار آقايان: علي حاجي بلند، حيدر حزين، سيدعلي اكبر صدرالديني، ايوب شهبازي، مهدي رستم زاده، اصغر آسايش،‌مختار صدرمحمدي و ... و همچنين با عنايات ويژه مديركل محترم فرهنگ و ارشاد اسلامي جناب آقاي حاج احمد احمدي منش،‌اين انجمن تأسيس شد و بحمدالله جلسات هفتگي انجمن هر هفته روزهاي چهارشنبه از ساعت چهار بعدازظهر با حضور اساتيد، شعرا و مداحان اهل بيت عصمت و طهارت (ع) در مجتمع فرهنگي و هنري تبريز برگزار مي شود و برنامه انجمن ادبي تدريس شرح گلشن راز،‌آرايه هاي ادبي و شعرخواني توسط شعراي بزرگوار است و از اهداف و فعاليتهاي ديگر انجمن برگزاري كنگره و بزرگداشت براي شعراي نامي آذربايجان و برگزاري نمايشگاه هاي فرهنگي و هنري و راه اندازي سايت اينترنتي و تهيّه و تدوين فصلنامه علمي و ادبي است.

 

* آخرين شعري كه سروده ايد كي بوده و اگر محبت كنيد و آخرين سروده خود را جهت حسن ختام بيان فرماييد خيلي ممنون مي شويم؟

 

غزلي در آستانه چهل سالگي خويش سروده ام كه شرح پريشاني دل خويش است و تقديم شما مي كنم:

گه عاشق گل گه چمن و لاله شدم حيف

گه سرخوش بستان و گهي ژاله شدم حيف

گه مست خط و خال و لب و قامت دلدار

گه واله رخساره چون لاله شدم حيف

گه شيفتۀ انجم و دلداده افلاك

گه بيدل خورشيد و مه و هاله شدم حيف

ما را نبود جلوه طور و يد بيضاء

چون سامري اندر پي گوساله شدم حيف

شد عمر گرانمايه به سوداي اباطيل

يك عمر پي درد و غم و ناله شدم حيف

مي گفت يكي عاشق يوسف شده، گفتم:

از چاه برون نامده بر چاله شدم حيف

حاصل نشد اي واي مرا طاعت محبوب

"فاني" نشده حيف چهل ساله شدم حيف

 

* از اينكه وقت گرانبهاي خويش را در اختيار خوانندگان  گذاشته ايد سپاسگزاريم.

 

من نيز از شما و تمامي دست اندركاران بزرگوار تقدير و تشكر مي كنم و از خداوند منّان براي شما و همۀ همكارانتان آرزوي توفيق و كامراني  دارم.

 

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت11:29توسط انجمن ادبی استاد عابد | |

رئيس انجمن ادبي "استاد عابد"  از تصويب قريب الوقوع  طرح مقبره استاد عابد تبريزي در شوراي اسلامي شهر تبريز خبر داد.

 "عباس داداش زاده" با اشاره به اهميت زنده نگه داشتن نام و ياد هنرمندان و شعراي اهل بيت عصمت و طهارت،  استاد عابد را يكي از درخشانترين و برجسته ترين شعراي آئيني معاصر دانست و  گفت:  در كنار  پرداختن به ارتقا سطح شعر شاعران جوان لازم است برای نیل به هدف مورد نظر و رسیدن به يک  نقطه مطلوب كه  همانا فرهنگ سازی صحیح و رساندن پیام عاشوراست  ياد و نام بزرگان اين عرصه گرامي داشته شود.

وي افزود: براساس پيگيريهاي انجام شده از سوي انجمن ادبي استاد عابد و پس از جلساتي كه در استانداري، فرمانداري و شهرداري برگزار شد طرح نهايي مقبره استاد عابد جهت تصويب نهايي به شوراي اسلامي شهر تبريز تحويل داده شده است.

وي افزود: طرح كلي مقبره از پنج ستون اصلي با عنوان پنح تن آل عبا و با ارتفاع دوازده متر يادآور دوازده امام و همچنين گنبدي منقش به اشعار زنده ياد استاد عابد تشكيل شده است.

داداش زاده سابقه انجمن ادبي استاد عابد را بيش از بيست سال عنوان كرد و گفت: اين انجمن در طول حيات استاد نيز فعال بود و  پس از وفات وي به صورت رسمي شروع به فعاليت مجدد نموده و روزهاي چهارشنبه هر هفته با حضور شعرا و مداحان ا هل بيت عصمت و طهارت برگزار مي شود.

وي برگزاري كارگاههاي آموزش فنون ادبي، تدريس كتاب گرانبهاي "گلشن راز" و برگزاري آئين هاي بزرگداشت شعراي آئيني آذربايجان همچون استاد حسيني "سعدي زمان" را از برنامه هاي اين انجمن در سال آينده عنوان كرد.

زنده ياد استاد محمد عابدي خيابان متخلص به « عابد تبريزي » در سال 1314 هجري شمسي در يك خاندان مذهبي ديده بر جهان گشود، پدرش ‌شادروان مولانا يتيم كه در شعر « يتيم» تخلص مي‌كرد در عصر خود از نخبه شاعران و عارفان بود، آن سخندان وارسته در عين بهره‌وري از عرفان،‌از مداحان سوخته جان و رثاگويان خاندان عصمت و طهارت بود .

زنده ياد استاد عابد در ايام نوجواني و در سن 12 سالگي نخستين شعر خود را در عرض ارادت به مقام حضرت علي اكبر (ع) سرود و محضر پدر بزرگوار خود و ساير اساتيد بنام آن زمان را درك نمود و شيوه‌ها و سبك هاي مختلف شعر تركي و فارسي را تسخير كرد و با خلق آثار كم نظيري شعر و ادب فارسي و تركي را اعتلا بخشيد.

استاد محمد عابد در هنر شعر و شاعري به كمك خلاقيت خارق‌العاده‌اي كه داشت با بهره‌گيري از بي‌بديل‌ترين بدايع به الفاظ صامت و بي‌حركت روح و تحرك مي‌بخشيد و از جمله شعراي نادري بود كه آثار ناميرايي در اين زمينه از خود به يادگار گذاشت.

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم اسفند 1388ساعت13:37توسط انجمن ادبی استاد عابد | |


رفتی ولی اینگونه چرا بیخبر استاد
ای کاش که آن شام نمی شد سحر استاد

شد تیره پس از کوچ تو آفاق معانی
میگردد از این پس هم از این تیره تر استاد

برگرد که تا گرد قدوم تو کنم من
یکبار دگر هم شده کحل البصر استاد

هرگز نرود یاد تو از لوح دل ما
یادی که عجین گشت بخون جگر استاد

(آنرا که خبرشد خبری باز نیامد )
شاید تو هم از راز شدی باخبر استاد

گفتندکه آهنگ سفر کردی و رفتی
گفتم که حذر می کند از این سفر استاد

دردا نشد این دیده بدیدار تو روشن
کردیم ترا بدرقه با چشم تر استاد

ارثی نتوان یافت به از گوهر معنی
استاد پسر گرد د اگر شد پدر استاد

ما روی ترا سیر ندیدیم و تو رفتی
رفتی ولی اینگونه چرا بیخبر استاد

شعر از جناب آقای شهودی

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آذر 1388ساعت11:42توسط انجمن ادبی استاد عابد | |

 

از چه اي  خدنگ مژگان بر دلم نمي نشيني

مرغ جان چه حال دارد از غمت مگر نبيني

تا ز من بدور هستي از تو بيمناك هستم

ليك چون به دل نشيني بينمت چه دلنشيني

دل ز شوق صيد گشتن چون شكار پاي بسته

گشت بي قرار و طاقت همچنان تو در كميني

چون نبات پاي سنبل در پناه ابرواني

چون گياه دامن كوه زير پشته جبيني

دور قرص مهر بينش همچو هاله بر مه استي

گرد چشم آسماني همچو سبزه در زميني

تيغ پنجه قضايي يا كه تير سرنوشتي

بي صدا به تن درآيي بيخبر به دل نشيني

همچو روز من سياهي همچو قد من خميده

راستي چرا چناني راستي چرا چنيني؟

گه خدنگ جان شكاري گاه سوزن رفوئي

آن به جان بيقراري اين به خاطر غميني

وه چقدر شوخ چشمي جاي خود نمي شناسي

دور چشم مست ياري در كجا ببين مكيني

در تعجبم كه جانان چيست علتش نسوزد

بر شرار قهر جانت با نگاه آتشيني

نرگس فسونگرش را جز تو نيست يار و همدم

راستي به نيك بختي در زمانه بيقريني

دور چشم مست جانان در مقام دلربائي

همچو خطهاي مشكين در كنار ساتكيني

دمبدم بسان "عابد" سجده ميبري به مردم

يا ز خرمن لقايش چون رقيب، خوشه چيني

شعر از استاد محمد عابدتبريزي

 

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت9:54توسط انجمن ادبی استاد عابد | |

 

و رفت و هرچه كه در سينه داشت با خود برد

دلي به پاكي آئينه داشت با خود برد

و از لطايف قرآني و لطيفه دوست

هزار قافله گنجينه داشت با خود برد

غروب كرد به شوق طلوع مهر پسين

غمي كه هر شب آدينه داشت با خود برد

از آستان ملك پاسبان حضرت دوست

بدل محبت ديرينه داشت با خود برد

 

***

 

نه او نمرده به فر و كمال خواهد زيست

در اوج عزت و شان و جلال خواهد زيست

شكسته قالب تن چارچوب خاكي را

و خارج از قفس ماه و سال خواهد زيست

رسيده روح وي اكنون به بارگاه وصال

كه فارغ از غم و درد و ملال خواهد زيست

 

***

 

دريغا عابد خلدآشيان رفت

تو گويي روح خيل عاشقان رفت

سخن شد در فراق او سيه پوش

امير مسند ملك بيان رفت

نداي ارجعي آمد ز معبود

كه بي صبرانه بر دارالجنان رفت

دگر افسرده خواهد گشت گلزار

كه از باغ معاني باغبان رفت

 

شعر از جناب آقاي شهودي – برگرفته از كتاب "عابد خلوت نشين" تاليف استاد فاني تبريزي

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت9:41توسط انجمن ادبی استاد عابد | |

آئين گراميداشت سومين سالگرد ارتحال استاد عابد تبريزي برگزار مي شود

استاد عابد پيش از آنكه اديبی فاضل، ‌شاعری خوش‌قريحه و سخن‌پردازی سحار باشد، ثناگستر سترگ خاندان رسول اكرم(ص)، فريادگر حماسه‌ی عاشورا، سراينده‌ی چكامه‌های بلند عرفانی، محدثی بلندمرتبه و مدافعی توانا از مرزهای فرهنگ اسلامی بود.

زنده‌ياد استاد عابد روح اسلام و تشيع و فلسفه‌ی نهضت كربلا را تا اعماق آن دريافته و جانش از شراب طهور حق و طبع لطيفش از جان‌مايه‌ی ايمان سيراب شده بود.

استاد زاهدانه می‌زيست؛ مناعت طبع، قناعت و استغنا از خلق و پارسايی و آزادگی او چنان بود كه با عزت نفس تمام از همه‌ی شهرت‌ها چشم پوشيد و تا آخرين لحظه، پاسدار نفس و هنر گرانقدر و آرمان و عقيده‌ی خود بود.

‌آئين گراميداشت سومين سالگرد درگذشت استاد عابد با حضور ادبا، شعرا،‌مداحين و شاگردان وي روز چهارشنبه 11/9/88 ساعت 16 در محل مجتمع فرهنگي و هنري 29 بهمن تبريز برگزار مي شود.

******************************************************************

استاد محمّد عابد در سال 1314 در محله خيابان ‌شهر تبريز در يك خانواده مذهبي كه همه فضاي لاهوتي آن از منار معنويت مستنير بود، ديده به جهان گشود و از ميامين همين انوار عرفان و جلوات ايمان بود كه جان و دل وي با انوار لاهوتي منور گرديد و همه ذوات وجودش در روشناي صفاگاهان ايمان و عرفان صفا يافت، پدر استاد عابد، شادروان استاد مولانا كه در شعر «يتيم» تخلص مي‌كرد، در عصر خود از نخبه شاعران و قدوه عارفان بود.

شادروان از همان دوران كودكي پا به پاي پدر بزرگوارش مرحوم «مولانا يتيم» كه معروف به فضل و تقوي بود رشد و نمود كرد و با هوش سرشاري كه داشت از مكتب پدر، آنچه نياز بود آموخت.

در اول جواني در بازار تبريز مشغول كار گرديد و در سال 1344 (ه‍. ش) كارمند رسمي بانك تجارت شد و بعد از 30 سال خدمت خالصانه در سال 1374 به افتخار بازنشستگي نائل آمد و روح قناعتي كه خداوند متعال به او بخشيده بود با عزت و سربلندي زندگي كرد.

استاد تحصيلات حوزوي داشت و در اكثر علوم معارف اسلامي از جمله: فقه و اصول، فلسفه و عرفان، ادبيات عرب و پارسي و تفسير قرآن دانشمندي صاحب‌نظر و استادي توانا بود، و با بزرگاني چون استاد جعفري، استاد عمران صلاحي، دكتر مرتضوي، دكتر خيام‌پور، دكتر ترجاني‌زاده و آيت‌الله سلطان‌القرايي و... مراوده علمي و ادبي داشت كه آثار ارزشمند و بي‌نظيرش گوياي استادي اوست.

محمّد عابد از شاعران معاصر ايران ‌زمين بود، كه در وادي عرفان و ادب هنرمندي نامدار، سخنوري ساحربيان، عاشقي دلسوخته و عارفي روشن‌ضمير بود كه از دوران كودكي حافظ قرآن و مونس نهج‌البلاغه بود و به بركت اينها خود غواص بحر بيكران معارف الهي گرديده بود و با آشنايي كامل به دواوين بزرگان عرصه ادب و عرفان از جمله: مولانا، حافظ، سعدي، نظامي و... در طريق قرآن و اهل بيت عصمت و طهارت (ع) سير و سلوك مي‌نمود و از بزرگترين افتخارات آن سعيد فقيد اين بود كه از خادمين درگاه همايوني حضرات معصومين (ع) بود.

 

 

+نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت9:26توسط انجمن ادبی استاد عابد | |

انجمن ادبی استاد عابد در تبریز آغاز به کار کرد.

با حضور جمعی از اساتید و پیشکسوتان شعر و ادب رثایی آذربایجان و جمعی از مداحان اهل بیت عصمت و طهارت (ع) انجمن ادبی استاد عابد در مجتمع فرهنگی و هنری ۲۹ بهمن تبریز آغاز به كار كرد.

استاد عباس داداش زاده (فانی) از شاگردان استاد و مولف کتاب "عابد خلوت نشین" در این نشست طی سخنانی استاد عابد را از معدود شاعران تواناي عرصه فراخ شعر و ادب عنوان كرد و گفت:  ايجاد ارتباط مستمر با  مداحان و ارائه اشعار صحيح عاشورايي،  بررسی آثار موفق ادبی در زمینه عاشورا و تحلیل  نقاط قوت و رمز موفقیت آن،   چاپ و پخش آثار موفق ادبي در ويژه نامه ها و سايت انجمن،  دعوت از شعرا و مداحان پیشکسوت جهت حضور در جلسات هفتگی و استفاده از تجربیات و اندوخته های ایشان و ... از برنامه هاي انجمن ادبي استاد عابد است.

وي تاكيد كرد در كنار ر پرداختن به ارتقا سطح شعر شاعران لازم است برای نیل به هدف مورد نظر و رسیدن به يک  نقطه مطلوب كه  همانا فرهنگ سازی صحیح و رساندن پیام عاشوراست مداحان اهل بیت عصمت و طهارت نیز  كه روزانه با خیل عظیمی از آحاد جامعه در ارتباط هستند به نحو مقتضی توجیه گشته تا با انتخاب اشعار پر محتوا و سرشار از دقایق و ظرایف لفظی و معنوی سطح دریافت عموم را بالا ببرند.

در ادامه تني چند از شعرا و مداحين حاضر در جلسه به قرائت اشعاري از استاد عابد تبريزي پرداختند.

انجمن ادبي استاد عابد هر هفته روزهاي چهارشنبه از ساعت 16 در محل تالار استاد عابد مجتمع فرهنگي و هنري 29 بهمن تبريز برپا خواهد بود.

 

+نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت12:44توسط انجمن ادبی استاد عابد | |

اي پيشه‌ات كرامت و اي شيوه‌ات عطا

غرق تنعّم از كرمت جمله ماسوا

ذاتت منزّه از صفت و نعت و بحث و فحص

ذكرت دواي شافي هر درد بي‌دوا

در پيشگاه عزّ و جلال تو خاضعند

ذرات كون، خواه نهان خواه برملا

اكسير عزت تو به خاصيت ازل

بخشد به قلب پاكدلان فيض كيميا

عزت در آستان تو سايد جبين به خاك

شوكت به پيشگاه تو عجز است و ابتلا

مستضعفان ز فضل تو سر بر فلك، ولي

مستكبران ز قهر تو چون خاك، بي‌بها

چون تافت چهر لطف تو از بنده‌اي، شود

فرعون اگر بود، همه‌ي شوكتش هبا

خرد و كلان صباح و مسا بر درت به عجز

آن يك جبين به سجده و اين است بر دعا

انگيخت رحمتت پي ارشاد آدمي

بر راه راست سلسله‌ي خيل انبيا

آدم به فتح باب نبوت علم گشود

تا بسته باب بعث نبي شد ز مصطفي )ص(

بر كون تافت جلوه انوار سرمدي

آمد برون ز پرده چو نور محمّدي

نفسي به شكل حادث و با جلوه‌ي قِدَم

از قدس زد به عالم ناسوتيان قدم

منسوخ كرد ذكر اوائل به صيت خويش

حق گفت و زان نقوش اباطيل زد به هم

پر كرد از طنين هوالحق فضاي كون

روزي كه بود حكمروا خلق را صنم

يك فرد در برابر جمعي ز هر فريق

چون اختري محاط ز هر سوي در ظُلَم

امّا شكست نور خدا موج تيرگي

پاشيد هر چه بود ظلام و ظلم ز هم

از جوهر نفوس منزه ز دود شرك

توحيد گشت در همه عالم از او علم

گسترد فرش قسط و عدالت چنان كه بود

منظور كردگار توانا و ذوالنّعم

بگسيخت رشته‌هاي نظام كهن كه بود

مبناي آن به تفرقه و كينه و ستم

تا بعد او نه سلسله‌ي شرع بگسلد

بنمود ره به امت خود هادي امم

كز عترت و كتاب بجويند راه راست

وز اين دو ثقل بازستانند كيف و كم

زين ره به امر خالق بيچون و لايري

گرديد جانشين نبي مير اوليا

نفس رسول و آيت حق شير دادگر

حق را ظهور كامل و مصداق مشتهر

الگوي رادمردي مردان نيك‌نفس

معيار زندگاني نيكان خوش‌سير

خصم خطا و حق‌كشي و فتنه و فساد

بنياد كن ز دشمني و اختلاف و شر

مجموعه‌ي فضايل ذات رسول حق

منظومه‌ي شرايع دين، هادي بشر

مفهوم انقلاب و تحرك به امر دين

مصداق عدل و داد و به داد و دهش سمر

عدلش چنان به اوج كه در موقف نماز

زان تيغ كينه بوسه خونين زدش به سر

عمري همه مصائب و دوري همه تلاش

آن را نه عدّ و حصر نه اين را حد و شمر

زان داغ‌ها كه يار علي بود در حيات

داغ بتول زانهمه شد جانگدازتر

با دست خود چو در دل خاكش نهان نمود

اندر دو چشم حق‌نگرش شام شد سحر

ناطق به حق لسان حق از غصه باز كرد

با جان خفته در لحد آغاز راز كرد

اي روشني فزاي چراغ شبانه‌ام

بي جلوه‌ي تو ظلمت محض است خانه‌ام

تا پژمريد روي گلت رنگ غم گرفت

باغ و بهار و گلشن و برگ و جوانه‌ام

تا دم زنم نمي‌زنم از غير دم، كه بود

نامت سرود و نغمه و شعر و ترانه‌ام

شب‌ها سر مزار تو تنها كنم نوا

بيگانه تا خبر نشود از يگانه‌ام

غم با تو ره نداشت به دل، حال مي‌كند

خون در جگر فشار زمان و زمانه‌ام

تنها گذاشتي تو مرا ليك مشكل است

تنها گذارد اين شرر جاودانه‌ام

من خاضعم به پيش تو، من، كز سر خلوص

مسجود اهل عشق بود آستانه‌ام

چون بيندت به خاك دو چشمم، كه بي‌دريغ

شستي غبار راه تو اشك روانه‌ام

تنها شريك درد حسين و حسن منم

بعد از تو اي غمت پي بودن بهانه‌ام

بعد از من آنكه وارث ميراث انبياست

عالم طفيل و او به همه مير و مقتداست

آري حسن به قول علي ميرمؤمنين

دست خداي بود كه آمد ز آستين

ستوار كوه حلم و بلند آيت وقار

سرشار بحر بينش و ركن بناي دين

جنگي به رنگ صلح عليه ستمگران

چونانكه كند ريشه‌ي بيداد و كفر و كين

دشمن به اوج قدرت و انصار ناتوان

اسلام در مخاطره در بين آن و اين

با بينش خدايي و ادراك معنوي

دريافت آن به حكمت حق آيت مبين

كز جنگ جز شكست نصيبي نمي‌برد

مي افتد از شكست خلل در اساس دين
امّا به صلح، دين رهد از آفت زوال

به به از اين درايت و انديشه‌ي رزين

صلحي كه بود ضامن حفظ و بقاي شرع

صلحي كه بود هادم اوهام مفسدين

زين صلح شد زمينه مهيا كه پر كند

از صيت حق حسين، همه پهنه‌ي زمين

زين صلح شعله‌هاي فتن برنشست، تا

خيزد به دشت عشق، چنان شور آتشين

ذرّات كاينات به شور آمد و نوا

تا زد علم به دشت بلا شاه كربلا

بگشود شقّه پيرهن رايت حسين

تسخير كرد كون و مكان دولت حسين

شد جذب دشت غم كه كند قبله‌گاه عشق

هر چند مي‌كشيد حرم منّت حسين

مرهون او مساعي افراد انبيا

شد زنده نام جملگي از شوكت حسين

اسلام سرخ‌رو شد و احكام روسفيد

تا سوده شد به خاك سيه صورت حسين

بگرفت مايه، نفس همه انقلاب‌ها

از شورش مقدس و از نهضت حسين

تفسير شد چنانكه خداوند گفته بود

احكام مصحف از عمل و نيت حسين

يادآور يگانگي ذات كبريا

در كثرت گروه جفا وحدت حسين

نجواي او به قتلگه آن‌گونه پرطنين

كافاق و انفس است پر از صحبت حسين

اكسير شور عشق شود آب هفت بحر

گز ذره‌اي بدان رسد از تربت حسين

ذرات گر شوند مجاهد به راه عشق

بوسند چون غبار، در همت حسين

او منعم است و هر كه جز او ريزه‌خوار او

چون ذره جذب چهره‌ي خورشيدوار او

با چشم لطف و مرحمت او گر نظر كني

كافر به زمره‌ي شهدا ترك سر كند

او با تكلمي ز لب هاتفي خطاب

كين و عداوت از دل دشمن به در كند

هر نفس پاك يك‌نفسش هم‌نفس شود

جز او ز هر چه داشته صرف‌نظر كند

نخل حقايق ازلي بارور شود

چون نفحه‌ي بهار به هر جا گذر كند

هر چند پرنشيب و فراز است راه عشق

هموار گه به پا كند و گه به سر كند

طفلي ز مهد خيزد و مردانه جان دهد

آنجا كه شور عشق حسيني اثر كند

جز راه او رهي به حقيقت نمي‌رسد

هر چند سعي، راهروي بيشتر كند

اسلام اوست آنچه جهان را كند بهشت

جز آن بهشت نيز چو باشد سقر كند

ره مشكل است و پر خطر امّا توان سپرد

او يك نظر به چشم عنايت اگر كند

آن قدرت خدا كه به يك لحظه قادر است

با امر حق جهان همه زير و زبر كند

ذات خدا نهان و عيان نور وجه او

از او و نور او همه‌جا پر ز گفتگو

عالم پر از نداي حسين و نواي اوست

دل در فغان به زمزمه‌ي نينواي اوست

گلشن شود ز خون شهيدان اگر جهان

ذوق و صفايش از چمن كربلاي اوست

روزي جهان بگيرد اگر بانگ يا الاه

شك نيست كز تموّج بانگ رساي اوست

آب بقا كه زندگي جاودان دهد

در پيش عارفان اثر خاكپاي اوست

تنها نه از جهان كه ز جان نيز بگذرد

صاحبدلي كه شيفته و مبتلاي اوست

گو دردمند عشق نگردد پي دوا

كاين درد را علاج ز دارالشّفاي اوست

از شوق باغ خلد نلرزد، اگر دلي

اندر هواي بارگه كربلاي اوست

مفتون هر تعلق و مجذوب هر هوس

كفر است گفتن اينكه دلم آشناي اوست

نشناخت بي حسين خدا را كسي به حق

در جمله ماسوا نه خدا جز خداي اوست

دين جُست ليك هيچ نشاني ز دين نديد

سرگشته‌اي كه چشم به سوي سواي اوست

آري چراغ اگر نبود در شب سياه

رهرو كجا تميز دهد راه را ز چاه

روزي كه خاك دشت بلاموج خون گرفت

رنگ شفق از آن فلك آبگون گرفت

روزي كه شد شكسته عمود خيام دين

سستي اساس قائمه كاف و نون گرفت

روزي كه ديو چيره به افرشته شد، ز بهت

عقل بسيط راه ديار جنون گرفت

روزي كه موج خيز بلا فُلك دين شكست

تشويش، گردش فلك بي‌ستون گرفت

در حيرتم كه خون فرو رفته در زمين

چون سر كشيد و دامن افلاك چون گرفت

گم كرد آدميت خود آدمي و ز آن

ببريد راه و پيش ره رهنمون گرفت

جز خون نخواست ديدن و جز رنگ خون نديد

چشمي كه بي‌فروغ شد و رنگ خون گرفت

بخت بلند دامن خوبان ز كف نداد

راه بدان طبيعت پست و نگون گرفت

دستي به دستياري دست خدا شتافت

يكدست دست ياري قوم زبون گرفت

جاني به اوج لايتناهي گشود بال

نفسي حضيض ذلت دنياي دون گرفت

آن يافت جاودانگي از اوج ارتقا

اين شد تباه و فاسد و فاني و بي‌بها

تنها نه شاه كشور امكان ز جان گذشت

در راه دوست از همه كون و مكان گذشت

آري به غير دوست كه نبود گذشتني

از هر چه در زمين و زمان مي‌توان گذشت

از آفتي كه نخل كهن را ز ريشه سوخت

داند خدا چه بر سمن و ارغوان گذشت

مرغي كه دام حادثه بودش مضيق خاك

بگشود بال و از سر اين خاكدان گذشت

خاري كه برگ غنچه‌ي تر خست نيش آن

چون تير زهرگين ز دل باغبان گذشت

گل پژمريد و غنچه به‌خون خفت و برگ سوخت

يارب كدام آفت از اين گلستان گذشت

آب بقا نثار لبي كز شرار دل

خشكيد و تشنه از لب آب روان گذشت

سروي شكست تا كه جبيني به خون نشست

قدي خميد تا كه خدنگ از كمان گذشت

بگذشتن از سر دو جهان مشكلي نبود

امّا ندانم از ثمر دل چسان گذشت

پير طريق عشق و وليّ از جهانيان

صد ره ز جان گذشت كز آن نوجوان گذشت


يك تن به حال مرگ و دو جان بر لب از وفا

گويي كه بود جان يكي و كالبد دو تا

بازار عشق گرم شد و رونق بلا

 تا غوطه زد به موجه‌ي خون شبه مصطفي(ص(

بشكفت زخم‌ها به تنش همچون گل وزان

بگرفت رنگ خون رخ سلطان كربلا

بگرفت پا نهال برومند باغ دين

در پاي آن فتاد چون سلطان دين ز پا

تا انعكاس خون علي جلوه‌گر بُود

هرگز ز باغ دين نرود رونق و صفا

ننشست بانگ شور امامت به گوش او

بشنيد تا ز نفس رسالت بيا بيا

اسلام، تا ز آفت بيداد وارهد

شد اصغرش وقايه و شد اكبرش فدا

هرگز خلل‌پذير نباشد بناي دين

محكم ز خون پاك شهيدان شد اين بنا

هرگز رواج و رونق آن نشكند كه هست

از خون فروغ و جلوه‌ي اين درّ پربها

هر ذره شور عشق شود در همه جهان

گر نكهتي ز دشت بلا آورد صبا

هر دست، تيغ گردد و برّد رگ فساد

چون بشنود حديث دليران كربلا

جايي كه شاه تشنه‌لب از اكبرش گذشت

سر سود بر سپهر كسي كز سرش گذشت

زينب نگار حجلگي حرمت حجاب

شرح حيا و معني شرم، آيت حجاب

هر شاهدي مزين اگر از حجاب شد

 افزود او ز عفت خود زينت حجاب

زان ظلمت شبانه و بنشاندن چراغ

مي‌خواست ابر ماه كند ظلمت حجاب

قومي كه خواست پرده اسلام بردرد

لرزيد از مشاهده‌ي صولت حجاب

زينب به كوفه پرده به رخسار اگر نداشت

دل‌ها نبود دستخوش هيبت حجاب

گفتند مرتضاست كه گويد سخن بلي

اين آيتي نبود مگر آيت حجاب

چون صورتش نديده صدايش شنيده شد

زينب علي خيال شد از دولت حجاب

اسلام بي‌حجاب ندارد قبول زن

حاكي است از حجاب درون صورت حجاب

هست از حجاب قيمت زن در همه فعال

هرگز مگو كه هست ز زن قيمت حجاب

تقوي و پرده هيچ جدايي‌پذير نيست

تقوي چو نيست هيچ نه خاصيت حجاب

اسلام كشتي است و بود لنگرش حجاب

گر آن نه، اين يكي همه باشد در اضطراب

در بزم عشق دردكشي باده در كشيد

پاي تعلّق از همه عالم به در كشيد

در اوج ذوق مستي و شوق حضور دوست

بشكست جام و ساغر خونين به سر كشيد

تاريخ را ورق زد و هر صفحه لكه ديد

بزدود و جاي آن خطي از نور و زر كشيد

تا ديده غير دوست نبيند به كاينات

نقشي ز حسن او به سواد بصر كشيد

شب تيره بود و دامن آفاق پر كدر

روشن خطي به جيب افق چون سحر كشيد

بت بود و بت‌پرستي و آواي غول و ديو

او لب گشود و نعره الله بركشيد

شوري فكند در همه ذرات كاينات

بر نقش كفر خطّ زوال و خطر كشيد

يكباره سوخت كشته بيداد و كينه را

تا آن فروغ لامعه چون شعله سركشيد

هر چند بوسه زد به سرش تيغ ناكسان

او دست لطف بر سر نوع بشر كشيد

مي‌رفت كاروان بشر در ره خطا

اين كاروان به راه فلاح و ظفر كشيد

آري اگر حسين نبود و قيام او

گمراه بود آدم و منفور، نام او

گلبوته‌ي شهادت و گلواژه‌ي جلال

گلگونه‌ي جمال دلاراي ذوق و حال

آويزه‌ي رواق ضريح شهيد عشق

انگيزه‌ي تخيل اندوه و ابتهال

نقش و نگار صفحه دلدادگي و شور

شيرازه بند دفتر آزادي و جلال

درّي ثمين نثار پسين در حضور دوست

تكميل زيب بزم لقا محفل وصال

خورشيد در تجلي و اندر نما سهيل

كوچك ولي بزرگتر از حيطه‌ي خيال

نشكفته غنچه‌اي همه عمرش تبسمي

نو جلوه اختري همه دورش دم زوال

روح صفا و قرعه‌ي نبض وجود عشق

خون رگ شهامت و سيّاله‌ي كمال

اخطار جاودانه به بيداد و حق‌كشي

اعلان حق به چيرگي ظلمت و ضلال

پيكان زهردار چون بوسيد حلق او

زد خنده‌اي و كرد ز تاريخ اين سؤال

آيا سزاي آنكه دم از عشق حق زند

اينست در تداوم ايام ماه و سال

آري حقيقت است كه هر كس كه حق بگفت

خونش چو لعل، خنجر الماس‌گونه سفت

از لاله ديد پر چمني در برابرش

آمد دمي كه بر سر نعش برادرش

لبريز، بركه‌اي به تموج ز خون گرم

غلطان در آن، برادر با جان برابرش

خاك سيه شفق زده همچون افق ز خون

وز موج آن گرفته چو مه، روي انورش

چون شاخه‌اي كه بشكند از نخل بارور

تيغ جفا دو دست فكنده ز پيكرش

آن ساقيي كه داشت بسي چشم‌ها به راه

خون كرده دور چرخ ستمگر به ساغرش

صد چشمه خون ز ديده به دامن نثار شد

 تا برسترد ژاله‌ي خونين ز عبهرش

انگيخت شور حشر ز درد درون چو ديد

بر روي خاك، قامت غوغاي محشرش

زنگار دود آه، رخ چرخ تيره كرد

شنگرف خون چو ديد به ياقوت احمرش

عنقاي قاف همت و مردانگي و عشق

در خاك و خون تپيده چو بشكسته شهپرش

گويي نشد مجال كه سر گيردش ز خاك

زين روي رو نهاد به روي برادرش

ناليد كاي نهال برومند باغ دين

بشكست قامتم چون شكستي ز باد كين

 

+نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت9:37توسط انجمن ادبی استاد عابد | |

تا مصحف جمال تو گرديده منظرم

آيات حسن توست به هر جا كه بنگرم

جز آنكه بينم از جلواتت به هر نگاه

سود از سواد ديده خونين نمي‌برم

گلبوته‌ايست در سر ني اينكه بينمش؟

يا هست حسن وجه خدايي مصورّم

من كشته ولاي تو هستم به جان تو

بعد از تو نيست زندگي خويش باورم

تا جام تشنگي به كفت داد آسمان

پر كرد از عصاره‌ي خونابه ساغرم

هستي تو، يا جمال ازل جلوه مي‌كند

اين منظري كه گشته عيان در برابرم

خورشيد در سر ني و غوغاي اهل شام

اي واي من مگر كه به صحراي محشرم

از هر چه غير دوست گذشتي به راه عشق

من اندر اين معامله چون از تو بگذرم؟

با گوش جان طنين اناالله بشنوم

در چشم دل تجلي طور است منظرم

تشريف ياد حسن تو را در حريم دل

در هر قدم ستبرق جان را بگسترم

لب‌تشنگان آب بقاي لب تو را

همراه خود به ظلمت شامات مي‌برم

ترصيع خاك راه تو را در مسير عشق

بس درّها كه در صدف ديده‌پرورم

جا بر فراز مسند خورشيد كرده‌ام

افتاده تا ظلال ولاي تو بر سرم

از عرش برتر است ستيغ وفا و من

با شهپر وقار در آن اوج مي‌پرم

اين عزّتم بس است كه من خواهر توأم

وين فخر بس مرا كه تو هستي برادرم

عصمت بها گرفته ز عنوان زينبي

عفت پناه يافته در زير معجرم

باب نجات هست در كبريائيت

من «عابدم» غلام تو اي شاه ذوالكرم

 

+نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت14:22توسط انجمن ادبی استاد عابد | |